<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>رازگاه</title>
<link>https://raazgah.blogfa.com</link>
<description>عاشقانه ای آرام و گاهی ابری </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 08 Sep 2026 14:11:32 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>افکار مه آلود</title>
<link>https://raazgah.blogfa.com/post/74</link>
<description>کاشکی حال روحی ما هم مثل چکاپ جسمی بود ی کش دور روحت میبستن بعد ی سوزن نازک وارد روحت میشد و چند قطره ای نمونه میکرفت و کمتر از دو روز جواب ازمایشت حاضر بود اینکه چه مرگته چرا حالت خرابه چقدر از این حال خرابی حقیقت داره و چقدش نتیجه وسواس فکری و کمالگراییته فکرشو کن نتیجشو میبردی پیش دکتر و بهت میگفت اره خانوم حال رابطه تو خرابه من برای جفتتون محبت بیشتر تجویز میکنم یا جایی که میگفت خانوم رابطه ات شده غده ، تومور رو در میارم و چند جلسه تراپی بعد از عمل</description>
<pubDate>Tue, 08 Sep 2026 14:11:32 +0330</pubDate>
<dc:creator>raazgah</dc:creator>
<guid>raazgah.blogfa.com/post/74</guid>
</item>
<item>
<title>سبز زیستن در چهل سالگی</title>
<link>https://raazgah.blogfa.com/post/73</link>
<description>نوشتنم نمیاد انقدر ننوشتم که جوهر قلمم خشک شده اما یعد از مدتها هوای وبلاگ و رفقای قدیمی زد به سرم این شد که امشب اینجام ... نزدیک پونزده سال میگذره از روزای پر هیاهوی وبلاگ نویسی تازگی به خاطره ها که فکر میکنم حس میکنم زیادی دورن. دهه ها رو رد کردن مثلا قدمت بعضی از دوستی هام شده بیست ساله خوشحالم که به مدد «ی مرد» کلا در اینجا رو تخته نکردم اومدن اینجا باعث میشه راجع به خودم خوب فکر کنم . اینکه چقدر نسبت به قدیم تغییر کردم ...</description>
<pubDate>Thu, 27 Aug 2026 22:16:58 +0330</pubDate>
<dc:creator>raazgah</dc:creator>
<guid>raazgah.blogfa.com/post/73</guid>
</item>
<item>
<title>سرگیجه</title>
<link>https://raazgah.blogfa.com/post/72</link>
<description>فکر میکنم روزایی که دارم سپری میکنم غریب ترین روزهای زندگیم هستن حس میکنم دیواری بلند و سنگی بین ما کشیده شده همه تلاشهام برای درست شدن رابطه به این دیوار برخورد میکنه و مثل یک مشت دردناک کوبیده میشه به صورتم نمیدونم چرا هر چی بیشتر تلاش میکنم بیشتر صحبت میکنم کمتر درک میشم ی بغض لعنتی داره خفم میکنه حس میکنم همه راهو اشتباه اومدم خیلی خستم خیلی</description>
<pubDate>Tue, 12 Aug 2025 10:15:13 +0330</pubDate>
<dc:creator>raazgah</dc:creator>
<guid>raazgah.blogfa.com/post/72</guid>
</item>
<item>
<title>۲۱ مهر</title>
<link>https://raazgah.blogfa.com/post/71</link>
<description>امروز سالگرد عقد ما بود پیمانی که برای بستنش، خون دلها خوردیم. قصه ما از یک سفر آغاز شد و حالا نُه ساله که همسفریم‌، اما من برخلاف آنچه بر دیوارهای این فضای مجازی نوشته می‌شود هیچ قصد ندارم قلبی قرمز نقاشی کنم و فقط از خوشیمان جار بزنم. نه اینکه اینها بد باشد ، خیر ، اما هر کس راه و رسمی دارد و من قصد دارم اینجا تابوشکنی کنم و اندکی خود واقعیم را به معرض نمایش بگذارم. واقعیت این است که پس از وصال دو دلداده‌، نه تنها مثل هر زوج دیگری بحث و سوء تفاهم و</description>
<pubDate>Fri, 13 Oct 2023 22:05:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>raazgah</dc:creator>
<guid>raazgah.blogfa.com/post/71</guid>
</item>
<item>
<title>مرض کمالگرایی</title>
<link>https://raazgah.blogfa.com/post/70</link>
<description>تازگی فهمیدم این مرضم مهلکتر از چیزی بوده که فکرشو میکردم پیشتر فکر میکردم اوج نفوذش توی کارای روزمره اس ... اینکه یا همه چیو بی نقص انجام بدم یا کلا قیدشو بزنم و حالا ی خبر افتضاح اینه که مثه ی مرض مرموز توی تک تک سلولهام نفوذ کرده حتی حسم به زندگیم شاید حق با آقای سین باشه ... من هیچ وقت راضی نیستم. همیشه انتظار ی وضعیت بهترو دارم. من یاد نگرفتم از چیزی که امروز دارم لذت ببرم و تمام ذومم روی نداشته هامه درست مثه مامانم .</description>
<pubDate>Fri, 04 Aug 2023 00:00:15 +0330</pubDate>
<dc:creator>raazgah</dc:creator>
<guid>raazgah.blogfa.com/post/70</guid>
</item>
<item>
<title>باران میبارد امشب</title>
<link>https://raazgah.blogfa.com/post/69</link>
<description>دلم گرفته و به طبع مثل همیشه وقتی دلم هم بگیره هم نوشتن بخواد رازگاه تنها محرم منه احساس سرگردونی دارم ، نمیدونم چی میخوام ی وقتایی فشار اقتصادی خستم کرده ، شاید زندگیمون نسبت به خیلیا بهتر باشه اما در هر صورت بحث مقایسه نیست ، بحث فشاره . شاید یک کار خوب بدرد بخور میتونست فشار زندگیو کم کنه ولی خب، نشد دیگه راستش دیگه کشورمو دوس ندارم چون منبع همه این فشارای اقتصادی تورم مملکته ، فکر هم نمیکنم بخواد چیزی درست شه ، فعلا فقط تلاش میکنم توی این فشار وحشتناکی</description>
<pubDate>Mon, 24 Jul 2023 22:06:04 +0330</pubDate>
<dc:creator>raazgah</dc:creator>
<guid>raazgah.blogfa.com/post/69</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://raazgah.blogfa.com/post/68</link>
<description>از اتفاقات خوب بعد از شرکت رفتن و مجدد نرفتنش، اینه که شبا زود میخوابم و البته گاها هم ساعت شش صبح طفل را به پدر سپرده و میرم پیاده روی که امیدوارم به مرور تبدیل به روتین زندگیم بشه هر چتد موقتا بخاطر گرمی هوا کنسل شده ولی این سر شب خوابیدنه، برای منی که روتین خوابم دو صبح بود خبر مسرت بخشیه امشب اما بی حوصله ام و خب حتما هممون حق داریم گاها بی حوصله باشیم از همه طلبکار باشیم توی نقش قربانی فرو بریم دنیا رو سیاهتر از چیزی که هست ببینیم و تا بوق سگ هم بیدار</description>
<pubDate>Fri, 14 Jul 2023 21:20:14 +0330</pubDate>
<dc:creator>raazgah</dc:creator>
<guid>raazgah.blogfa.com/post/68</guid>
</item>
<item>
<title>گه گیجه</title>
<link>https://raazgah.blogfa.com/post/67</link>
<description>میدونی واقعیت چیه؟ اینکه من شرکت رفتنو دوس ندارم اینکه از صبح زود تا غروب توی ی محیط بسته گیر بیفتم و اجازه خروج نداشته باشم اینکه نه ساعت از بچم دور باشم اینکه توی این شرایط گیر افتادم و ذره ذره آب شدن بچمو دارم میبینم دوس ندارم همه میگن بچس عادت میکنه اما من میبینم که کج خلق شده ، زودرنج شده ، عصبیه ، رفتارهاش غیر قابل پیش بینی شده یا دلتنگمه یا از دستم عصبانیه و من دارم توی همه زندگیم گند میزنم که ثابت کنم سالهای درس خوندنم به هدر نرفته چه وضعیت احمقانه</description>
<pubDate>Fri, 23 Jun 2023 21:49:58 +0330</pubDate>
<dc:creator>raazgah</dc:creator>
<guid>raazgah.blogfa.com/post/67</guid>
</item>
<item>
<title>مادر پاره وقت </title>
<link>https://raazgah.blogfa.com/post/66</link>
<description>کسی چه میدونه فردا چی منتظرشه؟ مثلا من چه میدونستم وقتی داشتم اون کار شرکت دارویی با شرایط سختشو رد میکردم و همزمان برای فرصتی که از دستم میرفت غصه میخوردم، داره مقدمات یک کار بهتر برام چیده میشه؟ دقیقا دو روز بعد از اینکه زنگ زدم و گفتم نمیام ، شرکت دیگه ای باهام تماس گرفت برای مصاحبه و حالا قراره از دوشنبه به صورت آزمایشی مشغول شم نمیدونم اونا از من خوششون میاد و استخدامم میکنن یا نه ، یا حتی من از کارش خوشم میاد و موندگار میشم یا نه ولی میخوام بگم هیچکس</description>
<pubDate>Sat, 10 Jun 2023 21:46:57 +0330</pubDate>
<dc:creator>raazgah</dc:creator>
<guid>raazgah.blogfa.com/post/66</guid>
</item>
<item>
<title>چهارشنبه طلایی</title>
<link>https://raazgah.blogfa.com/post/65</link>
<description>نمیرم تنهاش نمیذارم بچمو خودمو توی این موقعیت پیچیده در هم قرار نمیدم بدون این ماهی هفت تومن هم میشه زندگی کرد ارزش روزایی که با دخترم میگذرونم برام بیشتره اگه ی وقت کار خوب و ایده آلی پیدا کنم یا شایدم ی کار پارت تایم، اوت موقع میرم با مامانم دعوام شد برای اولین بار جلوش واستادم و گفتم خسته شدم از دخالتهاش و از اینکه همیشه بهم احساس کم بودن میده میخوام از زندگی سه نفرمون لذت ببرم میخوام برنامه ریزی کنم و میخوام زبانمو به جاهای خوبی برسونم احساس سبکی میکنم</description>
<pubDate>Wed, 24 May 2023 12:50:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>raazgah</dc:creator>
<guid>raazgah.blogfa.com/post/65</guid>
</item>
</channel>
</rss>
