توی این مدت یه نیمچه جهیزیه خریدم من ، از اول هفته یه لیست تهیه کردم و مشغول خرید واسه رفتن . منم که عشق خرید
کلن روی این حس غربت و این داستانا موثر بوده و یه کمی ذوقیدم . کلاس های فردا هم پیچوندم . یه خبر خوب هم اینه که دانشگاهمون شام میده ! یه حسی بهم میگه اینا روز ثبت نام منو شناسایی کردن و دلشون سوخته دیدن من از گرسنگی تلف میشم . آخه یه برنامه ویژه گذاشته بودم که هر چی از ناهارم اضافه زد بذارم شام بخورم که نمیرم ! آخه منو چه به آشپزی والااااااااااا اصلا ما حدیث داریم که برای بعضیا سایه خودش می آید ، نیاز به حرکت نیست :))
+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر ۱۳۹۲ ساعت 0:19 توسط نیکی
|