افکار مه آلود

کاشکی حال روحی ما هم مثل چکاپ جسمی بود

ی کش دور روحت میبستن

بعد ی سوزن نازک وارد روحت میشد و چند قطره ای نمونه میکرفت

و کمتر از دو روز جواب ازمایشت حاضر بود

اینکه چه مرگته

چرا حالت خرابه

چقدر از این حال خرابی حقیقت داره و چقدش نتیجه وسواس فکری و کمالگراییته

فکرشو کن نتیجشو میبردی پیش دکتر و بهت میگفت اره خانوم حال رابطه تو خرابه من برای جفتتون محبت بیشتر تجویز میکنم

یا جایی که میگفت خانوم رابطه ات شده غده ، تومور رو در میارم و چند جلسه تراپی بعد از عمل تجویز میکنم

یا حتی شایدم همه چیز خوب بود و تو الکی شلوغش کرده بودی و در نتیجه میگفت رابطتون نه قند داره نه کلسترول برید و هر چی میخواید بخورید و فکرا رو بذارید کنار

من حس میکنم ی چیزی مثل قدیم نیست

خیلی وقته که مثه قدیم نیست

اما اون انکار میکنه ، نگاه مردا به رابطه فرق داره ، از نظر اون لابد همین که کنار هم روزو به شب میرسونیم کافیه

اما تعریف من از رابطه متفاوته و من حس میکنم یک چیزی این وسط خرابه

اون میگه ببین خسته از راه رسبدم غذا پختم و ظرف شستم پس دوستت دارم

اما من میگم این تقسیم وظایفه نه عشق

حال خوب اونجاایی تعریف میشه که هر روز بایت هر چیز کوچیکی سرم غر نزنی ی ریز به همه چیز گیر ندی به حرفام و احساسم توجه کنی

انگار دو تا موجود از دو تا سیاره متفاوتیم و داریم تلاش می کنیم بفهمیم زبان اون یکی چیه

اصلا از کی زبانمون با هم انقد فرق کرد؟

سبز زیستن در چهل سالگی

نوشتنم نمیاد

انقدر ننوشتم که جوهر قلمم خشک شده

اما یعد از مدتها هوای وبلاگ و رفقای قدیمی زد به سرم

این شد که امشب اینجام ...

نزدیک پونزده سال میگذره از روزای پر هیاهوی وبلاگ نویسی

تازگی به خاطره ها که فکر میکنم حس میکنم زیادی دورن. دهه ها رو رد کردن مثلا قدمت بعضی از دوستی هام شده بیست ساله

خوشحالم که به مدد «ی مرد» کلا در اینجا رو تخته نکردم

اومدن اینجا باعث میشه راجع به خودم خوب فکر کنم . اینکه چقدر نسبت به قدیم تغییر کردم ... اون موقع دغدغه هام و احساساتم چی بودن و حالا چی هستن

قطعا الان خیلی قوی تر از سابقم حالا مامانم و حتی اگه دلمم نخواد باید قوی تر باشم

بعد از کلی فراز و نشیب بالاخره توی کاری هستم که دوسش دارم

از قدیم مستقل تر و شجاع ترم با خودم روراست ترم و خودمو بهتر میشناسم

از چهل سالگی ی کم ترس دارم اما وقتی به دستاوردهاش نگاه میکنم میبینم زیاد هم بد نیست

شاید از قدیم کمتر عاشقم ... نه برای اینکه آدمها لایق دوست داشتن نیستن ، فقط چون شاید بشه گفت بخشی از این نور عشق از دنیای بیرون بازتاب خورده و به درون خودم تابیده.... من لایق این هستم که از دریای عشقی که به ادمها میبخشم چیزی هم برای خودم نگه دارم نه؟

بعد از سالها یاد گرفتم خودم هم ببینم.... میون بدو بدو های روزمرگی و کار و مادری کردن و حتی گاهی فرسودگی و کم اوردن و زااار زدن .... حواسم به خودمم هست ، یاد گرفتم زندگی رو با همه شادی ها و غم هاش بپذیرم و یکسره با غم ها نجنگنم،‌ شاید هم این رهاورد نزدیکی به چهل سالگیه...

به قول خسرو شکیبایی ، در هر حال ما به زندگی خودمون ادامه میدیم در حالی که سعی میکنیم تمام لحظات اونو سرشار از شادی های سبز بکنیم....

سرگیجه

فکر میکنم روزایی که دارم سپری میکنم غریب ترین روزهای زندگیم هستن

حس میکنم دیواری بلند و سنگی بین ما کشیده شده

همه تلاشهام برای درست شدن رابطه به این دیوار برخورد میکنه و مثل یک مشت دردناک کوبیده میشه به صورتم

نمیدونم چرا هر چی بیشتر تلاش میکنم بیشتر صحبت میکنم کمتر درک میشم

ی بغض لعنتی داره خفم میکنه

حس میکنم همه راهو اشتباه اومدم

خیلی خستم خیلی

۲۱ مهر

امروز سالگرد عقد ما بود
پیمانی که برای بستنش، خون دلها خوردیم.
قصه ما از یک سفر آغاز شد و حالا نُه ساله که همسفریم‌، اما من برخلاف آنچه بر دیوارهای این فضای مجازی نوشته می‌شود هیچ قصد ندارم قلبی قرمز نقاشی کنم و فقط از خوشیمان جار بزنم. نه اینکه اینها بد باشد ، خیر ، اما هر کس راه و رسمی دارد و من قصد دارم اینجا تابوشکنی کنم و اندکی خود واقعیم را به معرض نمایش بگذارم.
واقعیت این است که پس از وصال دو دلداده‌، نه تنها مثل هر زوج دیگری بحث و سوء تفاهم و تعارض‌ها و چک و چانه زدن‌های اولیه با یکدیگر، شکل می‌گیرد؛ بلکه باید دو تنه و غریب و تنها، پیش روی دنیایی که به هر دلیلی دلش نمیخواسته دلداده شوید هم تاب بیاورید و اینجا حکایت همان قوز بالا قوز پدیدار می‌شود. حالا در کنار حجم همه این فشارها، دهن کجی‌های گاه و بیگاه دنیا که البته پیه‌اش به تن همه‌مان مالیده هم بیفزایید و یک قوز دیگر بگذارید روی آن دو قوز قبلی. اما ما پوست کلفت‌تر از این حرفها بودیم. نه اینکه کم نیاوردیم‌ها ، گاهی به لبه پرتگاه هم رسیدیم، گاهی زمین خوردیم ،گاهی با هم جنگیدیم و گاهی هم با دنیای بیرون، که البته این دومی عدویی بود سبب خیر تا به یادمان آورد ما فقط یکدیگر را داریم. پوست انداختیم و درد کشیدیم و مرهم گذاشتیم بر زخم‌هایمان. نرم نرمک عشق لطیف و شکننده ما هم از جوش و خروش افتاد، لبه‌های تیز و برنده و آتشینش نرم و صیقلی شد، و آرام و مطیع و مستحکم چون نگین درخشان الماسی گوشه قلبمان جاخوش کرد، در آن عمیق‌ترین کنج قلبمان و این هیچ معنایش این نیست که دیگر چالشی نداریم، بالا و پایین نداریم ، ما فقط یاد گرفتیم پس از هر اعلام صلحی ، محکمتر یکدیگر را در آغوش بفشاریم . ما یاد گرفته‌ایم با هم پیروز میدان باشیم نه به تنهایی..‌. و یاد گرفته‌ایم باارزش‌ترین چیزی که دنیا به ما بخشیده عشقمان بوده و بس. عشقی که بسیار متفاوت از قصه‌ها تجربه‌اش کردیم.

پ.ن: قرار بود بره اینستا، تا صبح صبر میکنم چون گاها اخر شبا افشاگری هایی میکنم که صبح موذبم میکنه😁

مرض کمالگرایی

تازگی فهمیدم این مرضم مهلکتر از چیزی بوده که فکرشو میکردم

پیشتر فکر میکردم اوج نفوذش توی کارای روزمره اس ... اینکه یا همه چیو بی نقص انجام بدم یا کلا قیدشو بزنم

و حالا ی خبر افتضاح اینه که مثه ی مرض مرموز توی تک تک سلولهام نفوذ کرده حتی حسم به زندگیم

شاید حق با آقای سین باشه ... من هیچ وقت راضی نیستم. همیشه انتظار ی وضعیت بهترو دارم. من یاد نگرفتم از چیزی که امروز دارم لذت ببرم و تمام ذومم روی نداشته هامه درست مثه مامانم . فکر کنم برای همینه انقد روی مخمه ، چون زیادی شبیهش شدم . باید روی خودم کار کنم تا این ارثیه شوم نصیب دخترم نشه ...

برای شروع تصمیم گرفتم شکر گزاری روزانه کنم .

باران میبارد امشب

دلم گرفته و به طبع مثل همیشه وقتی دلم هم بگیره هم نوشتن بخواد رازگاه تنها محرم منه

احساس سرگردونی دارم ، نمیدونم چی میخوام ی وقتایی

فشار اقتصادی خستم کرده ، شاید زندگیمون نسبت به خیلیا بهتر باشه اما در هر صورت بحث مقایسه نیست ، بحث فشاره . شاید یک کار خوب بدرد بخور میتونست فشار زندگیو کم کنه ولی خب، نشد دیگه

راستش دیگه کشورمو دوس ندارم چون منبع همه این فشارای اقتصادی تورم مملکته ، فکر هم نمیکنم بخواد چیزی درست شه ، فعلا فقط تلاش میکنم توی این فشار وحشتناکی که داره به ذهنم میاد، زبانمو بخونم و هر روز با خودم تکرار میکنم این تنها راه نجاتته نیکی

اگرچه رفتن هم پول میخواد و من انقدر جرات ربسک ندارم که واسه رفتن تنها سرمایمونو بفروشیم.

وقتی روزای سگی تقویم سر میرسه ، فشار مغزم چند کیلو پاسکال بیشتر میشه، درست مثه امشب . یک هفته است که سگیم و تا روزای سرخ تقویم سر نرسه از شر این سگ درون راحت نمبشم

و البته مشخصه که سگ پاچه میگیره و پاچه کی بهتر از آقای سین. هر چند پاچه دهنده خوبی نبود و وسط غر غر من از خستگی خوابش برد به قول مامانم درسته جیب شوهرت خالیه ولی نجیبه . و ی آدم نجیب بدرد پاچه گیری نمیخوره قاعدتا .

خلاصه چون پاچه گیریم جواب خوبی نداد پناه اوردم به اتاق خالی و های های گریه سر دادم .

برای یک گریه خوب یک آهنگ مناسب بغض ترکون هم لازمه دیگه، برای همین امیدو پلی کردم

فکر کنم قبلا این آهنگو واسه ی خری خیلی گوش دادم و گریه کردم چون وسط هق هق هام یاد خاطراتم با یک خر میفتم ، خاطراتی به کوتاهی شاید دو هفته ، ده روز ، نمیدونم

و کل قرار ملاقاتی که به یک بار در راه پله یک ساختمون نیمه کاره ختم شد و بعد اشکهای من واسه مدتها برای از دست دادن کسی که لیاقتشو نداشت

بچه بودم دیگه، بچه ای که تا حالا عاشق نشده بود

هر چند الان میگم حتی اسمش عشق هم نبود ، ی حس کور نابالغ کودکانه

اما میدونی چیش قشنگه ، میبینم وسط گریه هام دارم لبخند میزنم از مرور خاطراتی که ی روزی خیلی غم انگیز بود برام

و خندم میگیره برای احساسات اون موقعم

همینه که بهم میفهمونه جای الانم با همه سختیاش جای خوبیه ، اینکه ی خاطره تلخ زهرمار رو شسته برده ، اونقد که الان خنده داره، اونقد که دیگه هیچ خری اهمیت نداره واسم

خدا رو چه دیدی شاید ی روز به حال امروزمم خندیدم نه؟ شاید ی روز خندبدم به وضعیت کوفتی خرانه این روزها ...

حتما میخندم، حتما ...

از اتفاقات خوب بعد از شرکت رفتن و مجدد نرفتنش، اینه که شبا زود میخوابم و البته گاها هم ساعت شش صبح طفل را به پدر سپرده و میرم پیاده روی که امیدوارم به مرور تبدیل به روتین زندگیم بشه هر چتد موقتا بخاطر گرمی هوا کنسل شده

ولی این سر شب خوابیدنه، برای منی که روتین خوابم دو صبح بود خبر مسرت بخشیه

امشب اما بی حوصله ام

و خب حتما هممون حق داریم گاها بی حوصله باشیم

از همه طلبکار باشیم

توی نقش قربانی فرو بریم

دنیا رو سیاهتر از چیزی که هست ببینیم

و تا بوق سگ هم بیدار باشیم ، البته فقط گاهی ....

البته اخریو بعید میدونم بتونم. بدنم به خواب سر شب عادت کرده و چشمام داره میسوزه

اتفاق جالبی که امشب افتاد اینه که متوجه شدم این خانه متروکه و غار تنهایی من ، صاحب خواننده شده . خب خوش امد میگم . اینکه فکر نکنم مثه دیوونه ها دارم با خودم حرف میزنم اتفاق خوبیه خب

گه گیجه

میدونی واقعیت چیه؟

اینکه من شرکت رفتنو دوس ندارم

اینکه از صبح زود تا غروب توی ی محیط بسته گیر بیفتم و اجازه خروج نداشته باشم

اینکه نه ساعت از بچم دور باشم

اینکه توی این شرایط گیر افتادم و ذره ذره آب شدن بچمو دارم میبینم دوس ندارم

همه میگن بچس عادت میکنه

اما من میبینم که کج خلق شده ، زودرنج شده ، عصبیه ، رفتارهاش غیر قابل پیش بینی شده

یا دلتنگمه یا از دستم عصبانیه

و من دارم توی همه زندگیم گند میزنم که ثابت کنم سالهای درس خوندنم به هدر نرفته

چه وضعیت احمقانه ایه

دارم گند میزنم توی یک چیزی که داره ساخته میشه تا ثابت کنم اون چیزی که قبلا ساخته شده ارزششو داشته

داره بچم نابود میشه تا مدرک ارشد من به کارم بیاد

حالا میون این بدبختی وسط هفته پیش باخبر شدم این شرکت سه ماهه حقوق نداده، اونم چقدر حقوق ؟ ی حقوق هفت تومنی ؟حقوق هفت تومنی من که حداقل دو تومنش فقط میره پای مهد بچه

تف به این دنیا

خر تو خر به معنای واقعی، زندگیم بهم ریخته این دو هفته روزی نبوده که با همسر بحثم نشه ، تقریبا به همه چیز گیر میدم به قول آقای سین تلخ شدم تلخ

حالا ساعتو روی ۶ کوک کردم که برم، دلشوره دارم که نرم، و عین خر توی گل گیر کردم

دارم فکر میکنم یعنی نمیشه هیچ راه بهتری پیدا کرد که اندازه این ماهی هفت تومن پول در آورد؟ نمیشه فراموش کنم این راه رفته ارشدو

ی همکلاسی قدیمی دارم که دکترای شیمی داشت

ی روز استوری گذاشت که همه سال‌های شینی خوندنو بی خیال شده

زد توی دل کاری که دوس داشت

چقدر دلم ی ذره از شهامت اونو میخواد

مادر پاره وقت

کسی چه میدونه فردا چی منتظرشه؟

مثلا من چه میدونستم وقتی داشتم اون کار شرکت دارویی با شرایط سختشو رد میکردم و همزمان برای فرصتی که از دستم میرفت غصه میخوردم، داره مقدمات یک کار بهتر برام چیده میشه؟

دقیقا دو روز بعد از اینکه زنگ زدم و گفتم نمیام ، شرکت دیگه ای باهام تماس گرفت برای مصاحبه

و حالا قراره از دوشنبه به صورت آزمایشی مشغول شم

نمیدونم اونا از من خوششون میاد و استخدامم میکنن یا نه ، یا حتی من از کارش خوشم میاد و موندگار میشم یا نه

ولی میخوام بگم هیچکس از فردا خبر نداره، فردای اون روز ناامید کننده و گنگ ، یک روز جدید و یک فرصت تازه بود

همزمان هزاران احساس خوب ، بد، امیدبخش و اضطراب آور را دارم تجربه میکنم

خوشحالم که از این ببعد چیزی بیشتر از من یک خانه دار هستم ، برای گفتن دارم،نه اینکه خانه داری شغل بدی باشه. به هیچ وجه ، اتفاقا همیشه گفتم که از کار خونه لذت میبرم اما در کنارش دوس داشتم چیزهای بیشتری هویتم را تعریف کنه

از طرفی ناراحتم که از یک مادر تمام وقت به یک مادر پاره وقت تبدیل میشم، و نگرانم که رابطه ام با دخترکم آسیب ببینه

ازطرفی برای آغاز تجربه های تازه هیجان زده هستم

از طرفی نگرانم که بتونم زمان و انرژیم مدیریت کنم

و همه این احساسات منو تا این وقت شب بیدار نگه داشتن

و بذارید یک چیز خنده دار ولی جدی هم بگم ، من دیوونه خواب صبحم و واقعا نمیدونم چطور صبح زود از خواب بیدار شم😄

چهارشنبه طلایی

نمیرم

تنهاش نمیذارم بچمو

خودمو توی این موقعیت پیچیده در هم قرار نمیدم

بدون این ماهی هفت تومن هم میشه زندگی کرد

ارزش روزایی که با دخترم میگذرونم برام بیشتره

اگه ی وقت کار خوب و ایده آلی پیدا کنم یا شایدم ی کار پارت تایم، اوت موقع میرم

با مامانم دعوام شد برای اولین بار جلوش واستادم و گفتم خسته شدم از دخالتهاش و از اینکه همیشه بهم احساس کم بودن میده

میخوام از زندگی سه نفرمون لذت ببرم

میخوام برنامه ریزی کنم

و میخوام زبانمو به جاهای خوبی برسونم

احساس سبکی میکنم