نوشتنم نمیاد

انقدر ننوشتم که جوهر قلمم خشک شده

اما یعد از مدتها هوای وبلاگ و رفقای قدیمی زد به سرم

این شد که امشب اینجام ...

نزدیک پونزده سال میگذره از روزای پر هیاهوی وبلاگ نویسی

تازگی به خاطره ها که فکر میکنم حس میکنم زیادی دورن. دهه ها رو رد کردن مثلا قدمت بعضی از دوستی هام شده بیست ساله

خوشحالم که به مدد «ی مرد» کلا در اینجا رو تخته نکردم

اومدن اینجا باعث میشه راجع به خودم خوب فکر کنم . اینکه چقدر نسبت به قدیم تغییر کردم ... اون موقع دغدغه هام و احساساتم چی بودن و حالا چی هستن

قطعا الان خیلی قوی تر از سابقم حالا مامانم و حتی اگه دلمم نخواد باید قوی تر باشم

بعد از کلی فراز و نشیب بالاخره توی کاری هستم که دوسش دارم

از قدیم مستقل تر و شجاع ترم با خودم روراست ترم و خودمو بهتر میشناسم

از چهل سالگی ی کم ترس دارم اما وقتی به دستاوردهاش نگاه میکنم میبینم زیاد هم بد نیست

شاید از قدیم کمتر عاشقم ... نه برای اینکه آدمها لایق دوست داشتن نیستن ، فقط چون شاید بشه گفت بخشی از این نور عشق از دنیای بیرون بازتاب خورده و به درون خودم تابیده.... من لایق این هستم که از دریای عشقی که به ادمها میبخشم چیزی هم برای خودم نگه دارم نه؟

بعد از سالها یاد گرفتم خودم هم ببینم.... میون بدو بدو های روزمرگی و کار و مادری کردن و حتی گاهی فرسودگی و کم اوردن و زااار زدن .... حواسم به خودمم هست ، یاد گرفتم زندگی رو با همه شادی ها و غم هاش بپذیرم و یکسره با غم ها نجنگنم،‌ شاید هم این رهاورد نزدیکی به چهل سالگیه...

به قول خسرو شکیبایی ، در هر حال ما به زندگی خودمون ادامه میدیم در حالی که سعی میکنیم تمام لحظات اونو سرشار از شادی های سبز بکنیم....