امروز سالگرد عقد ما بود
پیمانی که برای بستنش، خون دلها خوردیم.
قصه ما از یک سفر آغاز شد و حالا نُه ساله که همسفریم‌، اما من برخلاف آنچه بر دیوارهای این فضای مجازی نوشته می‌شود هیچ قصد ندارم قلبی قرمز نقاشی کنم و فقط از خوشیمان جار بزنم. نه اینکه اینها بد باشد ، خیر ، اما هر کس راه و رسمی دارد و من قصد دارم اینجا تابوشکنی کنم و اندکی خود واقعیم را به معرض نمایش بگذارم.
واقعیت این است که پس از وصال دو دلداده‌، نه تنها مثل هر زوج دیگری بحث و سوء تفاهم و تعارض‌ها و چک و چانه زدن‌های اولیه با یکدیگر، شکل می‌گیرد؛ بلکه باید دو تنه و غریب و تنها، پیش روی دنیایی که به هر دلیلی دلش نمیخواسته دلداده شوید هم تاب بیاورید و اینجا حکایت همان قوز بالا قوز پدیدار می‌شود. حالا در کنار حجم همه این فشارها، دهن کجی‌های گاه و بیگاه دنیا که البته پیه‌اش به تن همه‌مان مالیده هم بیفزایید و یک قوز دیگر بگذارید روی آن دو قوز قبلی. اما ما پوست کلفت‌تر از این حرفها بودیم. نه اینکه کم نیاوردیم‌ها ، گاهی به لبه پرتگاه هم رسیدیم، گاهی زمین خوردیم ،گاهی با هم جنگیدیم و گاهی هم با دنیای بیرون، که البته این دومی عدویی بود سبب خیر تا به یادمان آورد ما فقط یکدیگر را داریم. پوست انداختیم و درد کشیدیم و مرهم گذاشتیم بر زخم‌هایمان. نرم نرمک عشق لطیف و شکننده ما هم از جوش و خروش افتاد، لبه‌های تیز و برنده و آتشینش نرم و صیقلی شد، و آرام و مطیع و مستحکم چون نگین درخشان الماسی گوشه قلبمان جاخوش کرد، در آن عمیق‌ترین کنج قلبمان و این هیچ معنایش این نیست که دیگر چالشی نداریم، بالا و پایین نداریم ، ما فقط یاد گرفتیم پس از هر اعلام صلحی ، محکمتر یکدیگر را در آغوش بفشاریم . ما یاد گرفته‌ایم با هم پیروز میدان باشیم نه به تنهایی..‌. و یاد گرفته‌ایم باارزش‌ترین چیزی که دنیا به ما بخشیده عشقمان بوده و بس. عشقی که بسیار متفاوت از قصه‌ها تجربه‌اش کردیم.

پ.ن: قرار بود بره اینستا، تا صبح صبر میکنم چون گاها اخر شبا افشاگری هایی میکنم که صبح موذبم میکنه😁