دلم گرفته و به طبع مثل همیشه وقتی دلم هم بگیره هم نوشتن بخواد رازگاه تنها محرم منه

احساس سرگردونی دارم ، نمیدونم چی میخوام ی وقتایی

فشار اقتصادی خستم کرده ، شاید زندگیمون نسبت به خیلیا بهتر باشه اما در هر صورت بحث مقایسه نیست ، بحث فشاره . شاید یک کار خوب بدرد بخور میتونست فشار زندگیو کم کنه ولی خب، نشد دیگه

راستش دیگه کشورمو دوس ندارم چون منبع همه این فشارای اقتصادی تورم مملکته ، فکر هم نمیکنم بخواد چیزی درست شه ، فعلا فقط تلاش میکنم توی این فشار وحشتناکی که داره به ذهنم میاد، زبانمو بخونم و هر روز با خودم تکرار میکنم این تنها راه نجاتته نیکی

اگرچه رفتن هم پول میخواد و من انقدر جرات ربسک ندارم که واسه رفتن تنها سرمایمونو بفروشیم.

وقتی روزای سگی تقویم سر میرسه ، فشار مغزم چند کیلو پاسکال بیشتر میشه، درست مثه امشب . یک هفته است که سگیم و تا روزای سرخ تقویم سر نرسه از شر این سگ درون راحت نمبشم

و البته مشخصه که سگ پاچه میگیره و پاچه کی بهتر از آقای سین. هر چند پاچه دهنده خوبی نبود و وسط غر غر من از خستگی خوابش برد به قول مامانم درسته جیب شوهرت خالیه ولی نجیبه . و ی آدم نجیب بدرد پاچه گیری نمیخوره قاعدتا .

خلاصه چون پاچه گیریم جواب خوبی نداد پناه اوردم به اتاق خالی و های های گریه سر دادم .

برای یک گریه خوب یک آهنگ مناسب بغض ترکون هم لازمه دیگه، برای همین امیدو پلی کردم

فکر کنم قبلا این آهنگو واسه ی خری خیلی گوش دادم و گریه کردم چون وسط هق هق هام یاد خاطراتم با یک خر میفتم ، خاطراتی به کوتاهی شاید دو هفته ، ده روز ، نمیدونم

و کل قرار ملاقاتی که به یک بار در راه پله یک ساختمون نیمه کاره ختم شد و بعد اشکهای من واسه مدتها برای از دست دادن کسی که لیاقتشو نداشت

بچه بودم دیگه، بچه ای که تا حالا عاشق نشده بود

هر چند الان میگم حتی اسمش عشق هم نبود ، ی حس کور نابالغ کودکانه

اما میدونی چیش قشنگه ، میبینم وسط گریه هام دارم لبخند میزنم از مرور خاطراتی که ی روزی خیلی غم انگیز بود برام

و خندم میگیره برای احساسات اون موقعم

همینه که بهم میفهمونه جای الانم با همه سختیاش جای خوبیه ، اینکه ی خاطره تلخ زهرمار رو شسته برده ، اونقد که الان خنده داره، اونقد که دیگه هیچ خری اهمیت نداره واسم

خدا رو چه دیدی شاید ی روز به حال امروزمم خندیدم نه؟ شاید ی روز خندبدم به وضعیت کوفتی خرانه این روزها ...

حتما میخندم، حتما ...