از اتفاقات خوب بعد از شرکت رفتن و مجدد نرفتنش، اینه که شبا زود میخوابم و البته گاها هم ساعت شش صبح طفل را به پدر سپرده و میرم پیاده روی که امیدوارم به مرور تبدیل به روتین زندگیم بشه هر چتد موقتا بخاطر گرمی هوا کنسل شده

ولی این سر شب خوابیدنه، برای منی که روتین خوابم دو صبح بود خبر مسرت بخشیه

امشب اما بی حوصله ام

و خب حتما هممون حق داریم گاها بی حوصله باشیم

از همه طلبکار باشیم

توی نقش قربانی فرو بریم

دنیا رو سیاهتر از چیزی که هست ببینیم

و تا بوق سگ هم بیدار باشیم ، البته فقط گاهی ....

البته اخریو بعید میدونم بتونم. بدنم به خواب سر شب عادت کرده و چشمام داره میسوزه

اتفاق جالبی که امشب افتاد اینه که متوجه شدم این خانه متروکه و غار تنهایی من ، صاحب خواننده شده . خب خوش امد میگم . اینکه فکر نکنم مثه دیوونه ها دارم با خودم حرف میزنم اتفاق خوبیه خب