کاشکی حال روحی ما هم مثل چکاپ جسمی بود

ی کش دور روحت میبستن

بعد ی سوزن نازک وارد روحت میشد و چند قطره ای نمونه میکرفت

و کمتر از دو روز جواب ازمایشت حاضر بود

اینکه چه مرگته

چرا حالت خرابه

چقدر از این حال خرابی حقیقت داره و چقدش نتیجه وسواس فکری و کمالگراییته

فکرشو کن نتیجشو میبردی پیش دکتر و بهت میگفت اره خانوم حال رابطه تو خرابه من برای جفتتون محبت بیشتر تجویز میکنم

یا جایی که میگفت خانوم رابطه ات شده غده ، تومور رو در میارم و چند جلسه تراپی بعد از عمل تجویز میکنم

یا حتی شایدم همه چیز خوب بود و تو الکی شلوغش کرده بودی و در نتیجه میگفت رابطتون نه قند داره نه کلسترول برید و هر چی میخواید بخورید و فکرا رو بذارید کنار

من حس میکنم ی چیزی مثل قدیم نیست

خیلی وقته که مثه قدیم نیست

اما اون انکار میکنه ، نگاه مردا به رابطه فرق داره ، از نظر اون لابد همین که کنار هم روزو به شب میرسونیم کافیه

اما تعریف من از رابطه متفاوته و من حس میکنم یک چیزی این وسط خرابه

اون میگه ببین خسته از راه رسبدم غذا پختم و ظرف شستم پس دوستت دارم

اما من میگم این تقسیم وظایفه نه عشق

حال خوب اونجاایی تعریف میشه که هر روز بایت هر چیز کوچیکی سرم غر نزنی ی ریز به همه چیز گیر ندی به حرفام و احساسم توجه کنی

انگار دو تا موجود از دو تا سیاره متفاوتیم و داریم تلاش می کنیم بفهمیم زبان اون یکی چیه

اصلا از کی زبانمون با هم انقد فرق کرد؟