گه گیجه
میدونی واقعیت چیه؟
اینکه من شرکت رفتنو دوس ندارم
اینکه از صبح زود تا غروب توی ی محیط بسته گیر بیفتم و اجازه خروج نداشته باشم
اینکه نه ساعت از بچم دور باشم
اینکه توی این شرایط گیر افتادم و ذره ذره آب شدن بچمو دارم میبینم دوس ندارم
همه میگن بچس عادت میکنه
اما من میبینم که کج خلق شده ، زودرنج شده ، عصبیه ، رفتارهاش غیر قابل پیش بینی شده
یا دلتنگمه یا از دستم عصبانیه
و من دارم توی همه زندگیم گند میزنم که ثابت کنم سالهای درس خوندنم به هدر نرفته
چه وضعیت احمقانه ایه
دارم گند میزنم توی یک چیزی که داره ساخته میشه تا ثابت کنم اون چیزی که قبلا ساخته شده ارزششو داشته
داره بچم نابود میشه تا مدرک ارشد من به کارم بیاد
حالا میون این بدبختی وسط هفته پیش باخبر شدم این شرکت سه ماهه حقوق نداده، اونم چقدر حقوق ؟ ی حقوق هفت تومنی ؟حقوق هفت تومنی من که حداقل دو تومنش فقط میره پای مهد بچه
تف به این دنیا
خر تو خر به معنای واقعی، زندگیم بهم ریخته این دو هفته روزی نبوده که با همسر بحثم نشه ، تقریبا به همه چیز گیر میدم به قول آقای سین تلخ شدم تلخ
حالا ساعتو روی ۶ کوک کردم که برم، دلشوره دارم که نرم، و عین خر توی گل گیر کردم
دارم فکر میکنم یعنی نمیشه هیچ راه بهتری پیدا کرد که اندازه این ماهی هفت تومن پول در آورد؟ نمیشه فراموش کنم این راه رفته ارشدو
ی همکلاسی قدیمی دارم که دکترای شیمی داشت
ی روز استوری گذاشت که همه سالهای شینی خوندنو بی خیال شده
زد توی دل کاری که دوس داشت
چقدر دلم ی ذره از شهامت اونو میخواد