سالگرد
یک سال مثه برق و باد گذشت ... روز رهایی من از چنگ پایان نامه ... دفاع از پایان نامه شبیه به دنیا آوردن یک بچه میمونه ... سال ها واسش وقت صرف میکنی ... از شیره جونت بهش میدی ... و با استرس منتظر به دنیا اومدنش میمونی ... روز دنیا اومدنش هم پر درد ترین روزه ، یک سال پیش یک همچین شبی پر از دلشوره و دلواپسی بودم ... اما به خیر و خوشی گذشت ... خدیا شکرت
فکر میکردم اگه یک سال از دفاعیم بگذره و بیکار باشم قطعا دق خواهم کرد اما خب الان واسه خودم لم دادم و دارم تایپ میکنم.خدا رو شکر که انقد پوستم کلفته
پ.ن: بعضی پستای قدیمیمو که مرور میکنم حس میکنم چقد طرز فکرم عوض شده حس میکنم اصن بعضی چیزا جاش نبوده اینجا گفته بشه، این تحوله واقعا واسم جالبه :) ، اسمشو که نمیشه گذاشت بزرگ شدن اما فکر کنم دارم پیر میشم و از اون نیکی جوون پر حرف فاصله میگیرم. زنی در آستانه سی سالگی ، یکهو یاد این عبارت افتادم :)
پ.ن2: به همون علتی که در پ.ن اولی ذکر شد بعضی پستها رمزدار شدن در واقع آرشیوی شدن برای به خاطرسپاری خاطرات قدیمی فقط و فقط برای خودم :) همین . دلم نیومد پاکشون کنم.
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۶ ساعت 1:42 توسط نیکی
|