بهار دلنشین
این دومین باری است که اشک شوق بر گونه هایم سر میخورد ... میدانی عزیز دل؟ تو در جان من ریشه دوانده ای ... از همان زمانی که با سر انگشتانت بهار دلنشین را برایم نواختی ... از آن زمان که با نوای سازت آشنا گشتم ... از همان اردیبهشتی که بی تو برایم بهشتش رنگ باخت و از آن هفته نفس گیری که بهار دلنشین با صدای ساز تو ولی بی تو گویی در ذهنم بارها و بارها نواخته شد و اشک، رفیق لحظه هایم شد، خوب دانستم که این زندگی بی تو برای همیشه چیزی کم دارد ... حالا، حالا، پس از سالها دوری و حسرت و عشق ... ببین دنبال چه میگردم ... آهنگی برای رقص در آغوش تو ... میدانی مرا به این قرتی بازی ها چه کار ... من که این تانگو را نمیشناسم ، اصولش را هم نمیدانم . میدانی جان من؟ فقط بهانه ای پیدا کرده ام که لحظات بیشتری در آغوشت آرام بگیرم ...
♫♫ تا بهار دلنشین آمده سوی چمن
ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن
چون نسیم نوبهار بر آشیانم کن گذر
تا که گلباران شود کلبه ویران من
تا بهار زندگی آمد بیا آرام جان
تا نسیم از سوی گل آمد بیا دامن کشان
چون سپندم بر سر آتش نشان بنشین دمی
چون سرشکم در کنار بنشین نشان سوز نهان
تا بهار دلنشین آمده سوی چمن
ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن
چون نسیم نوبهار بر آشیانم کن گذر
تا که گلباران شود کلبه ویران من
باز آ ببین در حیرتم
بشکن سکوت خلوتم
چون لاله تنها ببین
بر چهره داغ حسرتم
ای روی تو آیینه ام
عشقت غم دیرینه ام
باز آ چو گل در این بهار
سر را بنه بر سینه ام ♫♫
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۶ ساعت 15:42 توسط نیکی
|