رفیق
تازه داشت چشمهام گرم میشد که صدام زد
خواب یک مورچه دیده بود که طبق توضیح خودش ترسوندنی بوده و ازم خواست بیام پیشش بخوابم
پتومو بغل کردم و اومدم کنارش دراز کشیدم مثه جوجه توی بغلم قایم شد و دوباره خوابید
اخبارو سر شب چک کرده بودم، به روحیه داغونم، حاصل ازچک مداوم خبرها در این هفتاد روز اخیر ، قول دادم به گزیده اخبار بسنده کنم.
پس نه اینستا میرم نه توئیتر
یهو یاد وبلاگ میفتم ، میام اینجا ، میرم وبلاگ یک دوست قدیمی، پستها رو ورق میزنم، هنوز کلید پستهای قفل شده خاطرم هست، میخونم ، لبخند پهنی مهمون لبهام میشه، تصور میکنم حالا دوست قدیمیم کجاست چیکار میکنه ، دنیای وبلاگ یعنی دوستیهای عمیق گذشته و ابهام امروز ، دوستهای زیادی هستند که دیگه ازشون خبری ندارم ، اما همیشه جنس بعضی دوستی ها متفاوت تره، دوستی هایی که دیگه هیچ وقت نمیتونی نظیرشو پیدا کنی اما میتونی از ته ته ته قلبت برای دوست نا دیدهای که دیگه حتی ازش خبری هم نداری آرزوی خوشبختی کنی
ساعت از دو گذشته ، صورت لطیف دخترکمو که حالا به خواب عمیقی رفته، میبوسم و دوباره پتومو بغل میکنم و راهی اتاق میشم.