همش چند روزش بود که اولین آزمایش خون را برای زردی داد یادمه نمیتونستن رگ پیدا کنن و کف پاشو سوزن سوزن کرده بودن

توی سالن انتظار با حال مرگ نشسته بودم و زن های بغل دستی تلاش میکردن آرومم کنن بابا هم ی سر غر میزد که چرا آوردینش این آزمایشگاه

بار دوم بابا رو نبردیمش، چکاپ یک سالگی بود آنقدر از وضعیت مزاجش با استرس پیش دکتر گفته بودم که یک نسخه بلند بالای آزمایش خون نوشته بود،آزمایش که تموم شد تا چند ساعت سر درد داشتم امشب بار سوم بود که با تب نزدیک چهل رفتیم بیمارستان . آزمایش خون نوشت دوباره ، دو تا دستشو سوزن زدن تا موفق شدن خونشو بگیرن اما من نه بی قراری کردم نه گریه کردم و نه بعدش سردرد گرفتم تحت فشار بودم اما قوی تر از پیش

فکر میکنم هیچی به قدر والد بودن نمیتونه آدمو قوی کنه چون موجودی عزیزتر از فرزند توی دنیا نداریم

شب که با چشمهای گود رفته مشغول مسواک زدن بودم توی آینه نگاهی انداختم . نسبت به چند سال پیش قطعا شکسته شدم. اما هر چقدر چین‌های صورتم بیشتر میشن از درون قوی‌تر میشم درست شبیه درخت که به تعداد سال‌های عمرش چین میفته روی تنه اش.

دخترکم حضور دلنشین تو داره از من ی درخت ستبر با ریشه های قوی می‌سازه به این امید که ماحصل آن سایه دلنشینی باشه برای بزرگسالی تو