حسرت
ساعت از یک بامداد گذشته
خیره شدم به کروسانهای پف کرده و طلایی توی فر، باد گرمی صورتم را نوازش میکند.
درد خفیفی از میان مهرههای کمرم مرا به دراز کشیدن در رختخوابم دعوت میکند ولی من دلم میخواهد همچنان خیره بمانم و طلایی شدن تدریجی کروسانها را تماشا کنم
احتمالا این بار آخری است که طلائی شدن کروسانها را تماشا میکنم، رسپی مشقت بارش مرا از تکرار کار باز میدارد، آخر این مهرههای بی نوای کمر را که از سر راه پيدا نکردهام...
صدای موزیک ملایم کلاسیکی از حفره پر پیچ و خم گوشم به درون سلولهایم تزریق میشود، نئشگی غریبی به سراغم میآید. هوایی میشوم، صدای درونم نجوا میکند "باید بنویسم باید بنویسم" مدت مدیدی است که دیگر از عریان کردن روحم برای آشنایان در هیچ شبکه مجازی ای ارضا نمیشوم. دوباره پناه میآورم به همین خانه متروکه...
میگویند نوشتن ذهن را آرام میکند. در واقع دکتر شکوری میگوید. و من چقدر به این آرامش محتاجم. این روزها ذهنم شبیه کلافی سردرگم است. این روزها در واقع حدود شش ماه میشود شاید هم کمی بیشتر ، درست از شروع همان تاریخی که همگی میدانیم
زمان گذشت، اما راستش من از آن روزها نگذشته ام. من در بهت و ناباوری این حجم از ظلم گیر کرده ام ، روح من ظریفتر از آنی بود که بتواند زیر این حجم از بدبختی تاب بیاورد. مدتی را به عجز و زاری، روزگاری را به خط گرو کشیدن و مبارزه ای مجازی و لحظاتی را به اغفال متوسل شدم اما صورت مساله سر جایش باقی مانده و صاف زل زده به چشمهای وحشتزده من
این حقیقت زشت منحوس که من فرزندم را در سرزمینی به دنیا آورده ام که آینده تیره مینماید مرا ذره ذره میجود... و حسرتی عمیق برای سوزاندن فرصت مهاجرتی که دیگر نیست...
دارم فکر میکنم حسرتها به چه شبیهترند.. به گمانم حسرتها سرطانهای بدخیمند... روی روحت لانه میکنند و اگر غفلت کنی آنچنان در تاروپود وجودت ریشه میدوانند که شوق زندگی را در تو میکشند.
نه. من این را نمیخواهم. حداقل در این خصوص خوب میدانم چه دلم نمیخواهد...با تمام قوایم مبارزه میکنم. خودم را در حوض اکنون انداخته ام ... دوباره به پیلاتس و آبرنگ پناه بردهام. با دخترک بازی میکنم، میشورم ، میپزم ، میخوانم ، مینویسم ، عشق می ورزم و زندگی میکنم . اما همین زندگی را هم کوفتم میکند این صدای کوفتی زهرماری . این والد همیشه سخت گیر درونم که همواره باید بکوبد و بتازد و امر و نهی کند . فکر کاری بیرون از این چهار دیواری دقیقا از کجا به جانم افتاد؟
مامان... مامان ... همیشه در پشت احساس ناکافی بودن، یک والد سختگیر جاخوش کرده ...فکر او بود ، اما به جان من افتاد ... و من درون خودم هزاران والد ناراضی کمال طلب دارم که منتظر فرصتند برای تاختن
از نظر مامان حیف است دختر ارشد گرفتهاش گوشه خانه جا خوش کرده و مدرکش خاک میخورد
راستش خودم هم گاهی دلم میخواهد از این چهاردیواری بزنم بیرون اما نمیخواهم هزینهای بپردازم
هزینهای به گزافی غفلت از بزرگ شدن دخترک و سپردن تربیتش به این و آن،
هزینهای به بزرگی صبح کله سحر رفتن و شب جنازه برگشتن ، به بزرگی نفهمیدن و نچشیدن طعم زندگی
آخر این چه رشته کوفتیای بود که من انتخاب کردم و ادامهاش دادم... که هیج کار پاره وقتی برای آن پیدا نمیشود. وای باز حسرتی بر کولهبارم اضافه شد...
زندگی شبیه مسیر پر پیچ و خمی است که در هر راهی قدم بگذاری هزاران انشعاب دیگر سر راهت سبز میکند
من حسرت بیشتر نمیخواهم اما با هر قدمی که در زندگی بردارم حسرتهایی را هم انتخاب کردهام. نکند این هم یکی دیگر از قوانینن زندگی است؟