از همون بچگی هم از باد خوشم نمیومد . دست بالا می‌گرفتمش فکر میکردم قدرت اینو داره که همه چیزو از جا بِکَنه

هنوزم همین حسو دارم بهش، با این تفاوت که به جای زمین روی ارتفاع شش طبقه‌ای از کف زمین زندگی می‌کنیم جایی که صدای باد بیشتر از حد واقعیش به نظر میرسه، درست مثه افکار و مشکلات که گنده‌تر از خود واقعیشونن. درست مثه افکار من که توی سرم می‌پیچند و پژواک صداشون بزرگتر از خودشونه.

دیشب از همون شبهایی بود که باد بدجور می‌وزید اونقدر که حس می‌کردم هر آن دیش آویزون به لبه بالکنو از جا میکنه و با خودش می‌بره. زورش به دیش نرسید ولی آنقدر توی سرم پیچید که خوابمو با خودش برد. صبح با یک کله پوک پوک از خواب پاشدم هنوز درست و حسابی حالم جا نیومده بود که گوشیم زنگ خورد

یکی از همون شرکت‌هایی بود که رزومه فرستاده بودم. هنوز خودم شک دارم که کار کردنم توی شرکت ایده خوبی باشه اما رزومه ها کار خودشونو کردن

وقت مصاحبه میده ،یک پیچش عجیب، کارمو به توالت میکشونه، سندروم عصبی روده، یادگار سال‌های دانشگاس. سر پوکم کم کم باید خودشو جمع و جور کنه و راه بیفته

سر راه بچه رو میذارم پیش مادربزرگ و راه میفتم

استرس تک تک سلول‌هامو میلرزونه. آقای سین میگه حکایت رزومه فرستادن‌های من حکایت سمیه است توی فیلم ابد و یک روز، که با عصبانیت دنبال شناسنامه‌ای می‌گشت که خودش پنهانش کرده بود! من رزومه میفرستم و ارزو میکنم هیچ شرکتی زنگ نزنه و همزمان برای زنگ زدن یا نزدن ، هر دو، ناراحت میشم. به این میگن چرخه نکبتی فلاکت بار

به خودم که میام نشستم سر میز مستطیلی بلندی زیر باد خنک کولر گازی، روبروی دو آقایی که قطعا صاحب سمتی هستند. تلاش می‌کنم استرس و احساس واماندگیم را پشت لبخند گشادم پنهان کنم.

از پس همه سوالات برنمیام، اطلاعات تخصصی خاک خورده ام را با هر بدبختی‌ای شده از پس سال‌های انباشت شده زیر و رو می‌کنم تا ضایع نشوم، هر چند چندان موفق نیستم. مقاله ام را که تحویلشان میدهم اسم ژورنال آمریکایی اندکی از وخامت اوضاع کم می‌کند هر چند حتی از مقاله‌ای که خودم برایش سه سال زحمت کشیدم چیز چندانی به یاد ندارم

در نهایت بحث ساعات کاری می‌شود و اینجاست که حسابی توی چرتم می‌خورد

توی فرم استخدامی شغلی با ساعات عادی کاری بود ولی حالا سر میز مستطیلی مذاکره ، صحبت از یک روز در میان اضافه کار ۱۲ ساعته است و هر چند هفته یکبار شیفت عصری به بلندای ۱۲ شب

اصلا منصفانه نیست، یک روز تمام استرس به خوردم داده اند برای این؟

از من سوال می‌کنند که مخالفتی با ساعت کاری ندارم؟ و در افکار من صورت کوچولوی دخترکم پیش چشمانم نقش می‌بندد . می‌دانم که نمی‌توانم... برای همین دوری هشت ساعت در روز هم به زور خودم را قانع کرده بودم.

آن خودِ اجتماعی و تحصیل کرده‌ام دارد خاک می‌خورد و هر روز از آنچه بوده بیشتر فاصله می‌گیرد، دلم مادری کردن را بیشتر میخواهد و من مثل پاندول ساعتی در رفت و برگشت بین این دو احساس متضاد هستم. و میدانم که تا ابد برای فکر کردن فرصت ندارم. می‌خواهم آینده بهتری بسازم و آن را در گرو کار میبینم اما به همین هم اطمینانی ندارم.

خسته ام خیلی خسته

پ.ن: خوشحال میشم اگه رازگاه خواننده ای داره نظرشو برام ثبت کنه چه خواننده های آشنای قدیم و چه رهگذران تازه