صدای خُر خُر اسپرسو ساز میاد و بعد چِک چِک قهوه که سر ریز میشه توی فنجون ، بوی چوب و قهوه با هم آمیخته شده . بوی چوبو دوس دارم یادآور خاطرات دوران کودکی و کارگاه باباست برام. برای همین پناه اوردم به کارگاه آقای سین. با سری که انگار لای یک دستگاه پرس گذاشتن و تا حد مرگ فشارش دادن، ولی امیدوارم یک اسپرسو تلخ خوبش کنه. تلخ درست مثه امروز من

شرکت مربوطه زنگ زد، براشون شرایط گذاشتم که شیفت عصر نمیام اضافه کارم زیاد نمیام ، در کمال ناباوری من قبول کردن. خوشحال شدم؟ ابدا... مثه بچه نشستم زار زار گریه کردم. دخترک کوچولوم غمگینِ مامان شد و پناه آورد توی بغلم . مامان چی شده؟

دلم میخواست مشکلات مامان آنقدر ساده بودن که بشه براش توضیح داد

مثه مشکلات خودش، مثه گم شدن ی عروسک یا لباسی که نمیتونه درست تنش کنه یا هوس پاستیل یا کارتنی که اسمشو یاد نیست و دلش براش تنگ شده

احساس ضعف میکنم ، هیچ وقت آستانه تحمل بالایی نداشتم, درست برخلاف آستانه دردم که روز زایمانم تعجب همرو واداشته بود...

همه تبریک میگن برای کار جدید ، اما من دنبال یک معجزه ام که این اتفاق نیفته

نمیتونم دستی دستی خودم ردش کنم و بعد با عزاب وجدان پیچوندن کار کنار بیام، نیازه یکی دیگه این کارو کنه بعد پیروزمندانه با خودم بگم هی دیدی من خواستم و نشد ...

دارم فکر میکنم این چندرغاز حقوق هفت تومنی ارزششو داره؟ حقوق پایه با مدرک ارشد! چقدر عادلانه اس نه؟

پ.ن: چرا من رشته ای خوندم که فقط کارخونه کار براش هست؟

پ.ن۲: توی آزمایشگاهی که غیر از خودت هشت نفر دیگه کار میکنن کار کردن چطور میشه؟

پ.ن۳: منی که عاشق کارهای هنریم دقیقا چدا این رشته صنعتی خوندم؟

پ.ن۴: وقتی توی سی و چهار سالگی میفهمی راه اشتباه اومدی چه کاری ازت برمیاد؟